امروز در دل غم بزرگی را جای دادم. سه هفته پیش
از ایران به مالزی برگشتم تا شاید به سرزمینی دورتر بروم سرزمین آرزوها سرزمینی که
آن را بهشت روی زمین می خوانند اما....
شاید برای اولین بار باشد که با تمام وجود غربت
را حس میکنم. راستی چرا دوسال پیش که برای مدتی طولانی از خانواده فاصله گرفتم
اینقدر قویتر بودم و به سرعت به شرایط عادت کردم اما امروز که دو سال از استقرار
از خداحافظی میگذرد و رک بگویم اینجا خانه است و در ایران دیگر جز وطنم و عزیزانم
چیزی نیست اینقدر ضعیف شده ام. 21 روز همانند 21 سال گذشت. در حالی که پس از فوق
لیسانس واقعا برایم سخت بود که بروم. واقعا نمیدانم چرا.... و آیا تحمل مسافرت به
دوردستها را خواهم داشت.
خودم هم نمیدانم چرا. چرا این جوانک پرشور که با
یک نسیم عاشق این و آن میشد و به تنها چیزی که واقعا فکر نمیکرد بازگشت به وطن و
انتظار دیدار عزیزان بود، امروز اینقدر درمانده شده است که ممکن است به پیشرفت و
مهاجرت و... نه بگوید.

