بعضی چیزها را در زمانش نمی توان در وبلاگها نوشت چون تولید دردسر می کند و مشکل را دو چندان می کند. باید صبر کرد و تا زمانی که مساله حل نشده است هیچ نگفت.
مساله ویزا هم یکی از چنین مشکلاتی است. قبلا بسیار شنیده بودم که به ایرانی ها ویزا نمی دهند و آنها را مثل گوسفند می شمارند تا یکی اضافه در نره اما شنیدن تا دیدن کلی فاصله دارد.
دوستان همراه به خاطر دارند که اواخر سال گذشته ازدواج کردم و از یک سال قبلش هم در کشور نیوزیلند زندگی می کردم. داستان از جایی شروع می شود که از دانشگاه به من اطلاع دادند که باید برگردم و ادامه کار را در انجا پی بگیرم.
خلاصه در یک روز بسیار گرم تابستانی و نحس تابستانی هر یک به گوشه ای از کره زمین پرواز کردیم. او به ایران و من به نیوزیلند تا دورترین دوری ممکن را با شعایی به اندازه قطر کره زمین تجربه کنیم. دو هفته قبلش برای ویزا درخواست داده بودم و با توجه به نوشته های مزخرف سایت مهاجرت و روشن بودن موضوع ازدواج ما و سابقه زندگی مشترکمان کاملا مطمین بودم که بیش از دو ماه به طول نمی انجامد. بچه ها البته می گفتند سه هته ای همه چیز تمام می شود. نگران نباش خیلی اذیت نمی کنند.!!!!
سه هفته تمام شد و خبری نشد~ دو ماه گذشت و خبری نشد~ .... هر بار هر روز و بعضی وقتها دو بار تلفن می زدم وسراغ ویزا را می گرفتم~
گفتند کار شما خیلی ساده است و به زودی تمام می شود تنها یک سری بررسی مانده!
بررسی هایشان را هم کردند و خبری نشد!
هسر دو ماه گفتند دو هفته دیگه ویزا حله!
دو هفته شد و گفتند اشتباهی گفتیم اما به زودی میاد!
چند روز دیگر!
به آنها می گفتم آخر چه شد حداقل جوابم دهید که بلاخره کی میاد!
می گفتند نمی دانیم! اما باید همین روزها بیاد! شاید ۱۰ بار این صحبت را شنیده بودم و باز و باز
چند ماه بعد!!!
از مسولان پرونده شکایت کردم که جواب درست حسابی نمی دهند! ولی گوش شنوایی نبود " شما با دولت سر کار دارید و از یک کشور خطرناک هستید. بررسی پرونده شما طول می کشد"
=می گفتم اقلا بگویید که چه قدر طول می کشد بدانم اگر زیاد است برگردم به کشورم و قید کشورتان را بزنم!
+گفت آره ما درک می کنیم ایران خطرناک است و شما نگران خانوادتم هستیم اما!
=گفتم اصلا! کشور من دست کمی از کشور شما نداره اما من اینجا گیرم! اگه طول می کشه بگید برگردم!
+ گفت" اوه! ای م سو ساری" بعد کمی صحبت تازه فهمیدم این بنده خدا که پدرشو در آوردم دست کمی از خودم نداره و واسه نشون داردن اطلاعات نوشته شده پول می گیره ساعتی!!!!
=گفتم من نمی تونم با یه مسوول صحبت کنم؟
+گفت نه! اونا اگه بخوان بات تماس می گیرند.
خلاصه ماه ها گذشت در حالی که من هر هفته اش فکر می کردم که دیگه تموم شد. اما نمی شد که نمی شد.
از طرفی حساب می کردم ۴ هزار دلار بدم و برم ایرانو ۲-۳ هزار دلار دیگه هم بیخود صرف می شه که می تونه سرمایه زندگی باشه.. تازه ممکن بود که به طور کلی هم از دکتری اخراج بشم. بعلاوه اوضاع نا آرام ایران هم این امکان رو می داد که با یه بهانه ای یه کهریزک به صرف باتوم هم مهمونمون کنن و از طرف دیگه هم تحملم داشت تمام می شد.
همسرم هم بنده خدا تمام وقت پای اسکایپ و تلفن بود. روزی ۱۰۰ دفعه چک میل و...
می گفت اون روزها فکر می کردم خدایا شاید خواب دیدم که ازدواج کردم! آیا می شه یک بار دیگه همسرم رو ببینم.
هفته ای یک بار امیدی جدید و آخر هفته ای سرد و بی روح که امید را نا امید می کرد.
در این میان عده ای نارفیق! نا جوارنمرد و پلید! که پیشرفت خود را در گرو آزار دیگران می دیدند بارها به او می گفتند" شاید علیرضا رهایت کرده" " آره اون رفته دنبال عشق و حالش با دخترای کیوی" و هزار و یک متلک و تخریب! احمقهایی که خارج رفتن دیگران را خارجی در چشم خود می بینند. همین افراد چندی پیش از بی ارزش بودن نیوزیلند و... می گفتند. و در این میان مگر حسی هم برای خوش زبانی می ماند. و چه نازکدلانی را که رنجاندم و رنجاندم.
خلاصه چه باید کرد. ایرانی هستی و ایرانی محکوم به رنج کشیدن است. در هر کجا که می خواهد باشد.
بعد از ۶ ماه بلاخره یک روز تماس گرفتم گفتند که پروسه تمام شده است و تصمیم گرفته شده است. با خوشحالی با همسرم تماس گرفتم که بلاخره تمام شد. همه شاد و خوش و خرم!
اما بعد شک کردم که تصمیم گرفته شده یعنی چه!
دوباره تماس گرفتم!
نه هنوز کارتان تمام نشده؟؟؟؟؟ یعنی چه. کمی دیگه مونده
=با دفتر اوکلاند تماس گرفتم! گفتش آقا تمام شده اما ما مجاز نیستیم به شما جواب بدیم که نتیجه چیه!
گفتم چرا آخه! مگه چی شده که هیچ جوابی نشنیدم. تصورو بکنید چه استرسی داشتم
دو هفته ای طول کشید که بلاخره پاسپورت هم آمد و ویزایی که بر روی آن بود. باز همه شاد و خوش و خرم!!!
کمتر از ۵ ساعت از گرفتن ویزا همسرم همسرم در هواپما نشت تا با توقفی کوتاه در تایلند به نیوزیلند وارد شود. اما توقفی که خیلی هم کوتاه نبود و مامور تایلندی احمق ایرلاین مالزی با توقف او و گیردادن به ویزایش مانع سوار شدنش به هواپیما شد.
نگرانی و استرس او را فرا گرفته بود. ۶ ماه انتظار و الان هم این احمق بهانه نداشتن بلیط برگشت را می گرفت. با اداره مهاجرت نیوزیلند تماس گرفتم. آنها گفتند که طرف تایلندی اشتباه کرده است بگویید با هات لاین تماس بگیرد. به او گفتیم و مامور ایرانی ستیز احمق از تماس خوداری کرد و گفت باید رییسم بیاید. خلاصه گفتم جهنم و درک! بلیط برگشت همسرم را اینترنتی خریدم (غیر قابل پس دادن) تا به او اجازه پرواز دهند. در این میان به خاطر خارج کردن وسایل همسرم از بار و انتقال دوباره آنها موبایل بسیار گران قیمت همسرم هم دار فانی را وداع گفت تا ضرری بر بقیه ضررها بیفزاید.
در فرودگاه نیوزیلند:
دو ساعت از نشستن هواپیما گذشت و خبری نشد. به اداره پلیس اطلاع دادم و فرمهای لازم را پر کردم . ظاهرا یک پلیس خوش بر خورد و بسیار با ادب که به احتمال قوی جزیی از سیستم اطلاعاتی بود در حالی که با ارامش وسایل خانمم را می گشت که در بینشان میوه و یا غذا؟؟؟ نباشد به سین و جین کردن اطلاعاتی او مشغول بود.
خلاصه بعد از مدتها لحظه ای باور نکردنی اتفاق افتاد. زمانی که شاید تنها ترانه زیبای غریب آشنای شادروان هایده توصیف آن باشد.
او هم به نیوزیلند آمد این بار واقعا خوشحالم. اما مثل کسی که مدتها بی گناه در زندان مانده از خودم می پرسیدم گناه من چه بود!
گناه من چه بود. بله گناه من این است که ایرانی هستم!
به یزدان که این کشور آباد بود --- همه جای مردان آزاد بود
+ نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 و ساعت
16:45 |