تبليغاتX
سرزمین جنوبی
مدتی پیش و کمی بعد از انتخابات شاهد اقدام عجیب و غیر انسانی فردی بودیم که می توان گفت باعث فراری دادن من از محیط اینترنت و کامنت دادن برای دیگران شد.

شاید منوز هم دوستان مالزی نشین یادشان باشد که از قول من در همه جا نوشتند که "فلان جا را آتش می زنم و فلان می کنم و فلان بکنید". خیلی زود متوجه شدم و گفتم که این مطالب را من ننوشته ام. و سپس این روباه مکار در وبلاگهای مختلف از قول من چنین نوشت :" اینجانب ... تعهد می کنم که به رییس جمهور منتخب ....." و این شد که کار را تمام کردم و همه جا نوشتم که " دیگر در هیچ جایی کامنت نمی گذارم و نظراتم تنها در وبلاگ منتشر خواهد شد و نه هیچ جای دیگر".

امروز پدیده وحشتناک دیگری دیدم که واقعا دل انسان را به درد می آورد. برای یکی از دوستان خانم که در فیسبوک عضو می باشد پروفایلی جعلی ایجاد شده بود که متاسفانه با دزدیدن عکسها و مشخصات این دوست عده زیادی را گمراه کرده بود. راستش حتی خود من هم فکر می کردم پروفایل جدید واقعی است و به دلایلی ترجیح داده اند که پس از انتقال دوستان اصلی شان به پروفایل جدید اکانت قبلی را حذف کند. اما قوانین جدید حریم شخصی فیسبوک باعث شد عکسها و مطالب این پروفایل باز شود و پرده از یک توطئه کثیف برداشته شود. به هر حال برای پروفایل مورد نظر گذارش تخلفی را سابمیت کردم و امیدوارم به زودی این اکانت حذف شود. اما واقعا چه باید کرد.

افراد بیمار همواره در اطراف ما هستند. آیا بجز پاک کردن همه عکسها و شخصی تر کردن صفحه ها و ندادن کامنت در جاهای دیگر راهی برای رهایی از دزدان هویت و شخصیت وجود دارد؟

منتظر نظراتتان هستم!

+ نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 و ساعت 19:34 |
بعضی چیزها را در زمانش نمی توان در وبلاگها نوشت چون تولید دردسر می کند و مشکل را دو چندان می کند. باید صبر کرد و تا زمانی که مساله حل نشده است هیچ نگفت.

مساله ویزا هم یکی از چنین مشکلاتی است. قبلا بسیار شنیده بودم که به ایرانی ها ویزا نمی دهند و آنها را مثل گوسفند می شمارند تا یکی اضافه در نره اما شنیدن تا دیدن کلی فاصله دارد.

دوستان همراه به خاطر دارند که اواخر سال گذشته ازدواج کردم و از یک سال قبلش هم در کشور نیوزیلند زندگی می کردم. داستان از جایی شروع می شود که از دانشگاه به من اطلاع دادند که باید برگردم و ادامه کار را در انجا پی بگیرم.

خلاصه در یک روز بسیار گرم تابستانی و نحس تابستانی هر یک به گوشه ای از کره زمین پرواز کردیم. او به ایران و من به نیوزیلند تا دورترین دوری ممکن را با شعایی به اندازه قطر کره زمین تجربه کنیم. دو هفته قبلش برای ویزا درخواست داده بودم و با توجه به نوشته های مزخرف سایت مهاجرت و روشن بودن موضوع ازدواج ما و سابقه زندگی مشترکمان کاملا مطمین بودم که بیش از دو ماه به طول نمی انجامد. بچه ها البته می گفتند سه هته ای همه چیز تمام می شود. نگران نباش خیلی اذیت نمی کنند.!!!!

سه هفته تمام شد و خبری نشد~ دو ماه گذشت و خبری نشد~ .... هر بار هر روز و بعضی وقتها دو بار تلفن می زدم وسراغ ویزا را می گرفتم~

گفتند کار شما خیلی ساده است و به زودی تمام می شود تنها یک سری بررسی مانده!

بررسی هایشان را هم کردند و خبری نشد!

هسر دو ماه گفتند دو هفته دیگه ویزا حله!

دو هفته شد و گفتند اشتباهی گفتیم اما به زودی میاد!

چند روز دیگر!

به آنها می گفتم آخر چه شد حداقل جوابم دهید که بلاخره کی میاد!

می گفتند نمی دانیم! اما باید همین روزها بیاد! شاید ۱۰ بار این صحبت را شنیده بودم و باز و باز

چند ماه بعد!!!

از مسولان پرونده شکایت کردم که جواب درست حسابی نمی دهند! ولی گوش شنوایی نبود " شما با دولت سر کار دارید و از یک کشور خطرناک هستید. بررسی پرونده شما طول می کشد"

=می گفتم اقلا بگویید که چه قدر طول می کشد بدانم اگر زیاد است برگردم به کشورم و قید کشورتان را بزنم!

+گفت آره ما درک می کنیم ایران خطرناک است و شما نگران خانوادتم هستیم اما!

=گفتم اصلا! کشور من دست کمی از کشور شما نداره اما من اینجا گیرم! اگه طول می کشه بگید برگردم!

+ گفت" اوه! ای م سو ساری" بعد کمی صحبت تازه فهمیدم این بنده خدا که پدرشو در آوردم دست کمی از خودم نداره و واسه نشون داردن اطلاعات نوشته شده پول می گیره ساعتی!!!!

=گفتم من نمی تونم با یه مسوول صحبت کنم؟

+گفت نه! اونا اگه بخوان بات تماس می گیرند.

خلاصه ماه ها گذشت در حالی که من هر هفته اش فکر می کردم که دیگه تموم شد. اما نمی شد که نمی شد.

از طرفی حساب می کردم ۴ هزار دلار بدم و برم ایرانو ۲-۳ هزار دلار دیگه هم بیخود صرف می شه که می تونه سرمایه زندگی باشه.. تازه ممکن بود که به طور کلی هم از دکتری اخراج بشم.  بعلاوه اوضاع نا آرام ایران هم این امکان رو می داد که با یه بهانه ای یه کهریزک به صرف باتوم هم مهمونمون کنن و از طرف دیگه هم تحملم داشت تمام می شد.

همسرم هم بنده خدا تمام وقت پای اسکایپ و تلفن بود. روزی ۱۰۰ دفعه چک میل و...

می گفت اون روزها فکر می کردم خدایا شاید خواب دیدم که ازدواج کردم! آیا می شه یک بار دیگه همسرم رو ببینم.

هفته ای یک بار امیدی جدید و آخر هفته ای سرد و بی روح که امید را نا امید می کرد.

در این میان عده ای نارفیق! نا جوارنمرد و پلید! که پیشرفت خود را در گرو آزار دیگران می دیدند بارها به او می گفتند" شاید علیرضا رهایت کرده" " آره اون رفته دنبال عشق و حالش با دخترای کیوی" و هزار و یک متلک و تخریب! احمقهایی که خارج رفتن دیگران را خارجی در چشم خود می بینند. همین افراد چندی پیش از بی ارزش بودن نیوزیلند و... می گفتند. و در این میان مگر حسی هم برای خوش زبانی می ماند. و چه نازکدلانی را که رنجاندم و رنجاندم.

خلاصه چه باید کرد. ایرانی هستی و ایرانی محکوم به رنج کشیدن است. در هر کجا که می خواهد باشد.

بعد از ۶ ماه بلاخره یک روز تماس گرفتم گفتند که پروسه تمام شده است و تصمیم گرفته شده است. با خوشحالی با همسرم تماس گرفتم که بلاخره تمام شد. همه شاد و خوش و خرم!

اما بعد شک کردم که تصمیم گرفته شده یعنی چه!

دوباره تماس گرفتم!

نه هنوز کارتان تمام نشده؟؟؟؟؟ یعنی چه. کمی دیگه مونده

=با دفتر اوکلاند تماس گرفتم! گفتش آقا تمام شده اما ما مجاز نیستیم به شما جواب بدیم که نتیجه چیه!

گفتم چرا آخه! مگه چی شده که هیچ جوابی نشنیدم. تصورو بکنید چه استرسی داشتم

دو هفته ای طول کشید که بلاخره پاسپورت هم آمد و ویزایی که بر روی آن بود. باز همه شاد و خوش و خرم!!!

کمتر از ۵ ساعت از گرفتن ویزا همسرم  همسرم در هواپما نشت تا با توقفی کوتاه در تایلند به  نیوزیلند وارد شود. اما توقفی که خیلی هم کوتاه نبود و مامور تایلندی احمق ایرلاین مالزی با توقف او و گیردادن به ویزایش مانع سوار شدنش به هواپیما شد.

نگرانی و استرس او را فرا گرفته بود. ۶ ماه انتظار و الان هم این احمق بهانه نداشتن بلیط برگشت را می گرفت. با اداره مهاجرت نیوزیلند تماس گرفتم. آنها گفتند که طرف تایلندی اشتباه کرده است بگویید با هات لاین تماس بگیرد. به او گفتیم و مامور ایرانی ستیز احمق از تماس خوداری کرد و گفت باید رییسم بیاید. خلاصه گفتم جهنم و درک! بلیط برگشت همسرم را اینترنتی خریدم (غیر قابل پس دادن) تا به او اجازه پرواز دهند. در این میان به خاطر خارج کردن وسایل همسرم از بار و انتقال دوباره آنها موبایل بسیار گران قیمت همسرم هم دار فانی را وداع گفت تا ضرری بر بقیه ضررها بیفزاید.

در فرودگاه نیوزیلند:

دو ساعت از نشستن هواپیما گذشت و خبری نشد. به اداره پلیس اطلاع دادم و فرمهای لازم را پر کردم .  ظاهرا یک پلیس خوش بر خورد و بسیار با ادب که به احتمال قوی جزیی از سیستم اطلاعاتی بود در حالی که با ارامش وسایل خانمم را می گشت که در بینشان میوه و یا غذا؟؟؟ نباشد به سین و جین کردن اطلاعاتی او مشغول بود.

خلاصه بعد از مدتها لحظه ای باور نکردنی اتفاق افتاد. زمانی که شاید تنها ترانه زیبای غریب آشنای شادروان هایده توصیف آن باشد.

او هم به نیوزیلند آمد این بار واقعا خوشحالم. اما مثل کسی که مدتها بی گناه در زندان مانده از خودم می پرسیدم گناه من چه بود!

گناه من چه بود. بله گناه من این است که ایرانی هستم!

به یزدان که این کشور آباد بود --- همه جای مردان آزاد بود

+ نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 و ساعت 16:45 |
در مسایل پیش آمده یکی از چیزهایی دیگری که از دست رفت آبروی سرویس بلاگفا بود.

سرویس بلاگفا متاسفانه بسیار ضعیف و ناتوان بود و در اوجی زمانی که دوست داشتم بنویسم٬ ما راتنها گذاشت. پس به هیچ کجا میروم. جایی دیگری برای  نفس کشیدن. اما متفاوت.

 

 

+ نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 و ساعت 21:34 |
دوستان عزیز:

یک پست فطرت از مالزی٬ به جای من در وبسایت ها پیامهای دروغ می نویسد.

شخصا در هیچ وبلاگی نظر نداده ام و نمی دهم. لطفا هوشیار باشید!

+ نوشته شده توسط علیرضا در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت 4:10 |
بعد از سر آمدن دردسرهای فرودگاه راهی دانشگاه شدم. یکی از نزدیکترین دوستانم که پسری هندی بود همه چیز را برایم آماده کرده بود. او که در ایستگاه اتوبوس منتظرم بود تا برسم. اس ام اسی به او دادم که دارم می آیم. جواب داد که منتظرت هستم تا برسی. برای اس ام اس بعدی دیگر پولی نداشتم.

خلاصه اتوبوس آرام آرام من را به مرکز شهر رساند. اوکلاند واقعا زیباست و قسمتهایی از این شهر پر از خاطره های تلخ و شیرین است. به خودم فکر میکردم و همسرم که فقط خدا می داند تا کی بتوانیم دوباره همدیگر را ببینیم. به ای ال اس فکر میکردم که چطور پولهایمان را بالا کشید٬ به مرحوم لپتاپم و خلاصه گذار عمر را مرور میکردم تا اینکه به ایسگاه سایموند رسیدم. دوستم همان جا منتظرم بود و با دیدنن من هیجان زده شد. به طرف آمد و خوش آمد گویی گفت.

به کمکش وسایلم را به آفیسم بردم. قرار گذاشته بود با مسوول یک خوابگاه خصوصی نزدیک دانشگاه که اتاقش را بگیرم. اما بعد از رفتن با در بسته روبرو شدیدم. آخر هفته بود و مسوول خوابگاه به عهدش وفا نکرده بود.

و بلاخره جای مناسبی را با قیمت مناسب به طور موقت گرفتم تا به زودی خانه مناسبی را برای زندگی اجاره کنم

+ نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 18:50 |
این فقط یک نامه است. نامه ای که امروز به ما رسید و جوابی که ما دادیم. ربطی هم به دوستان دانشجو بگیر ندارد. فقط حواستان باشه که اینجوری پولا رو بالا میکشن. ربطی هم به املا نداره. چون فقط اعتراضه

 ELS

  • ۱۵۰۰ دلار پول ویزا رو بدون اینکه ویزا بگیرن بالا کشیدن و در آخر گفتن پول شما قبلا استفاده شده. در حالی که حتی یک رینگیت از این پول هم استفاده نشده بود
  • برای گرفتن دپوزیت ۱۰۰۰ رینگیتی اقدام کردیم. گفتن حداقل دو هفته طول میکشه. اما نامه بنویسید که کی پروازتونه بتون داده باتون همکاری میشه که زودتر بدن
  • نامه نوشتیم و بلیط رو هم بشون دادیم
  • دو هفته گذشت و گفتن هنوز آماده نیست. اما آماده می شه.
  • آما ما که داریم میریم.
  • اشکال نداره. یک فرد قابل اعتماد معرفی کنید تا بش پرداخت بشه.
  • فرد قابل اعتماد هم معرفی شد و بعد از گذشت سه هفته:
  • مدیر ما گفته که پول رو به کسی ندیم جز شما.
  • خوب اشکال نداره پولو به حساب من (همسر) بریزید.
  • باشه . بعد یک ایمیل میاد! ثبت ازدواجتون رو به همراه شماره حساب برامون بفرستید. و این داستان همچنان ادامه دارد.

اینم روش برادران و خوارهران ای ال اس برای کلاه برداری از دانشجویان خارجی. تا جایی که من پرسیدم٬ به خازجی هایی که بعد از درس بر میگردند معمولا دپوزیت (پول ضمانت) اصلا پرداخت نمیشه و فقط سرشونو شیره میمالن با این ایمیل های محترمانه.

اما من به هیچ وجه دست بردار نیستم و پولمو ندن پولشون می کنم. شده به خاطرش بیام مالزی هم میام و و ازشون اعلام خصارت میکنم.

پینوشت:

آقای داگلاس در ایمیلی نوشت که دپوزیت دوره به زودی به حساب شما ریخته می شود. اما با توجه به تاخیر شما در اعلام استفاده از ویزای فامیلی و درخواست ویزا برای شما و موافقت شدن با آن درخواست٬ ۱۵۰۰ دلار دپوزیت ویزا پرداخت نخواهد شد./

+ نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 12:34 |
نیوزیلند قوانین بسیار سخت گیرانه ای در مورد ورود مواد غذایی دارد. در ورودی فرودگاه اوکلاند بیش از همه بیو سکوریتی است که اهمیت دارد. لذا قبل از ورود و در هواپیما فرمهایی توزیع میشود که در آن از هر نوع خوراکی همراه٬ این موضوع که در ماه گذشته به جنگل رفته اید٬ همراه داشتن وسایل ماهیگیری و مسایل اینچنینی پرسیده می شود.

این بار٬ تا روز آخر هم٬ تا ساعت ۸ شب سر کار بودم. کیفهایم را خانمم بسته بود. از چمدان بزرگم و کیف لپتاپ خبر داشتم چون بارها برای تغییر وزن و راسندن آن به ۲۰ کیلو تلاش کردیم. اما از کوله نه. چون کوله اهمیتی نداشت. با خودم وارد هواپیمایش میکردم و مهم نبود چند کیلو می شد.

خلاصه در فرم ها نوشتم که خودم چمدانم را بسته ام. و باز نوشتم که نه غذا و نه هیچ ایتم غیر قانونی ندارم.

چشمتان روز بد نبیند. وقتی بارهایم از زیر اشعه ایکس میگذشت یکهو گفتند آقا شما صبر کن.

گفتم مشکلی پیش آمده؟

گفت: یک لحظه بیا آینجا و کوله را باز کن

م: چشم. چطور مگه

ا: شما مگه اینجا ننوشتید که هیچ غذایی ندارید. به نظر میرسه یه چیزهایی دارید.

م: نمیدونم. شاید. کیفم رو خانمم بسته بود.

ا: شما اینجا نوشتید که کیفتونو خودتون بستید.

م: ... چون خانمم هم در واقع از طرف من بود. اما یک چیز رو مطمینم. اونم اینه که آیتم غیر قانونی توی کیفم نیست. چون من سیاست دولت نیوزیلند رو برای خانمم توضیح دادم.

و در کیف من باز شد...

شکلات٬ چای خشک٬ پسته٬ گردو٬ تخم آفتاب گردون!

ا: این دیگه چیه! این که بذره!

م: نه آقا! این خشک شده است و خوردنی! نگاه کنید.

.............

ا: خوب آیتم غیر قانونی نداشتی. اما کارت غیر قانونی بود چون گذارش نکردی.

م: شرمنده ام. میدونم! اما این کیف همش مواد غذایی بود. و من هم یک ساله نیوزیلند زندگی میکنم و از دستگاه اشعه ایکس خبر دارم. مطمین باشید اگر میدنوستم حتما میگفتم.

ا: جریمه ات نمیکنم. اما دفعه های بعد حواست باشه.

م: چشم خیلی ممنون. از او تشکر میکنم و دست می دهم. خدا را شکر. به خیر گذشت.

اما از فرودگاه باید به شهر بروم. در حالی که جایی هنوز ندارم.

ادامه دارد............

+ نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه پنجم خرداد 1388 و ساعت 13:29 |
از چند روز قبل روزگار را در نیوزیلند میگذرانم. باز همان میز و صندلی همان آفیس و همان دوستان قدیمی. انگار همه چیز ثابت مانده است. اما به نظر می رسد تنها من هستم که بسیار عوض شده ام. اوکلاند دیگر آن شهر غریبه نیست. هزینه هایم بسیار کمتر از قبل و حتی در هفته اول چیزی در حد روزها و هفته های آخر ماندنم در اوکلاند شد. اوضا هم به نظر بهتر می آید. اینگونه که دوستان می گویند با ورود من به نیوزیلند به طور ناگهانی هوا بسیار خوب شده است و دیگر از طوفان و بارانهای شدید خبری نیست.

به هر حال با نام خدا زندگی جدیدی را آغاز میکنم.

+ نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:34 |
تا چند ساعت دیگر پرواز مالزین ایرلاین به مقصد اوکلاند من از از سرزمین زیبای استوایی خارج میکند. اما داستان مالزی همچنان ادامه دارد.

در اینجا رسما از همه دوستانم به دلیل ملاقات نکردنشان پیش از پرواز صمیمانه عذر خواهی میکنم. باور کنید تا دیروز هر روز از صبح تا ۸ شب سر کار بودم. دیشب هم تا ساعت ۴.۵ صبح چمدانها را می بستیم.

چند لحظه پیش هم همسر مهربانم با پرواز ایران ایر راهی ایران  شد.


سفرت به خیر اما ، تو و دوستی خدا را ٪به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را

 

+ نوشته شده توسط علیرضا در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 17:57 |
چند روز پیش همراه با همسرم و برای آخرین تعطیلات مالزی سری به پارک آبی سانوی sunway  زدیم.

چشمتان روز بد نبیند اول از همه نفری 60 رینگیت برای پکیج دو پارک شارژ شدیم البته این تنها اول کار بود.

در ورود به پارک آبی برادران انتظامات خوردنی هایمان را گرفتند و بعد هم با تابلوی بزرگی مواجه شدیم که " ورود مجدد اکیدا ممنوع است". خوب معنایش واضح است. " شما باید از ما غذا بخرید". و همانطور که پیش بینی می شد با قیمتهای وحشتناکی رو برو شدیم.

یک نوشابه کوک 4 رینگیت نا قابل.

یه تیکه بیسکویت 10 رینگیت و....

خوب غذا را باید خورد مخصوصا که با کلی وجه ووجه زدن گرسنگی و تشنگی هم حتمی است. از طرفی دلت هم نمی آید بیرون بروی. 60 رینگیت پول کمی نیست. پس باید استفاده اش را هم برد.

به سراغ کمد های رختکن رفتیم. 5 رینگیت برای هر بار باز کردن کمد در نظر گرفته شد و سهم ما از این داستان 10 رینگیت شد.

در این میان کلید قفل در هم در حین بازی ها گم شد و 45 رینگیت جریمه شدیم.

از طرفی برای هر نفر دستبندی در نظر گرفته شده بود و برای گرفتنش می بایست 10 رینگیت دپوزیت داد. اما اگر کمش میکردی 50 رینگیت هم اضافه جریمه می شدی. برای گرفتن 10 رینگیتت هم می بایست در بیرون محوطه پارک و توی صف ایستاد و بسیاری از مردم هم اتای 10 رینگیتشان را به لقایش می بخشیدند.

اما از بازی ها بگویم. به نظر من Sunway  حتی 10 درصد لذت و شادی گنتینگ را ندارد.در حالی که قیمت تمام پارکهای گنتینگ به علاوه رفت و برگشت با تله کابین و یک وعده غذا تنها 47 رینگیت می شود. اگر هم کسی به دنبال پارک بزرگ آبی است Desa Park  گزینه بسیار مناسبی است و تنها با 25 رینگیت می شود بازیهای مشابهش را انجام داد.

در نهایت زمانی که کلی زمان برای پیدا کردن کلید کردم، به همسرم گفتم بیخیال یافتن کلید شو که این پدرسوخته ها برای ما نقشه کشیده اند. ده دقیقه دیگر اینجا بمانیم از ما به دلیلی طلب خسارت می کنند.

اما از جو آنجا بگویم که نیمی از مشتریانش ایرانی بودند. چرا؟ چون جای گرون اساسا کلاس دارد. حالا اهمیتی ندارد که به اندازه پولی که میدهی هم استفاده کنی یا نه. مهم فقط این است که گرون باشد.

+ نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 8:41 |


Powered By
BLOGFA.COM