تبليغاتX
سرزمین جنوبی
خانه جدیدم هیچکجاست.به آنجا بروید
اگه کشور ما خوب بود این همه ایرانی اینجا نمی آمد!

من می خواستم درس بخوانم. کنکور دادم اما وقتی حقت را می خورند. و...

اینقدر خوانده بودم. اما این پدر سوخته ها. چرا همه حق درس خواندن ندارند.

بیا ایران نشانت بدهم ببینی چه میگذرد. الان رفته از دارقوز آباد لیسانس گرفته و هیچ. نه کار دارد و نه حق درس خواندن

جک میگویی.

انگار فکر میکنی مردم بیکارند.

همه ایرانی ها برای درس آمده اند.

تمام بچه های ای ال اس.

اگه ایران بگذارند همه بیایند.

همان جا پولشان را خرج میکنند.

ایران مزخرفه سیستمش

دوسال کنکور و بعد سربازی.

اگه دوسال سربازی میرفتی حالا حالیت میشد.

جک میگی تو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱

همین دختر..... مگه اینه علافن. اگه اونجا میتونستن مگه می اودن

نگاهی به اطرافت بنداز

همه مردمی که دلشان پر است آواره شده اند چون دلشان پر است.

میری کنکور بدی ۵۰٪ شهدا٬ ۲۰ درصد جانبازان و......

آزاد بدبخت. ۸۰۰ تومان

تو از ایران رفتی و نمیدانی مردم چه زجری کشیند.

یک کنکور لعنتی و بچه هایی که از بچگی به دنبال کنکور اند.

آزادی حق همه است!

-----------------

اما آیا چنین است!

واقعا همه ایرانی ها برای درس خواندن آمده اند!

آیا درس خواندن در شبانه و آزاد ارزانتر از ایران میشود!

مگر با درس خواند می شود سربازی را ماسمالی کرد!

با یک مدرک بالاتر و بدون مهاجرت چه چیزی نسیب بسیاری از دوستان می شود!

اما دنیای خرج کردن و صل به جیب بابا بودن البته قشنگتر است. در تهران هم اگر ماهی ۲ ملیون تومان مفت به شما بدهند معلوم است که خوش میگذرد!

بعد کی گفته همه. بسیاری از ایرانیان بسیار موفق هم هستند.

اما باور کنید بعضی هم فقط وقت و عمر و زندگیشان را تلف میکنند!

و هم اینها دلیلش یک چیز است: بیکاری

از سر بیکارسیت که همه به دنبال تحصیل افتاده اند. با دیپلم که کاری گیرت نمی آید. بعد لیسانس و داستان همین طور ادامه دارد.

امروز در کشور ما برای درصد بالایی از فارغ التحصیلان هیچ کاری وجود ندارد.

درمان البته درس خواندن نیست: شاید مهاجرت باشد اما قطعا درس خواندن نیست!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 5:57  توسط علیرضا  | 

سیستم مالیات بر دستمزد در مالزی بر اساس اظهار فرد است. هر ساله در آپریل هر فرد مشغول به کار در مالزی می بایست دستمزدی که از منابع مختلف به دست می آود را در سایت اینترنتی اداره مالیات وارد کند درلام می کند. نهایت این سایت میزان مالیات بر دستمزد را به او اعلام میکند.

مثلا مالیات بر دستمزد من ۱۸ درصد از دستمزدم می شود. سپس هزینه ی را که برای آموزش(تا ۳۰۰۰ رینگیت)٬ خرید کتاب(تا ۱۰۰۰ رینگیت)٬ دارو و درمان(محدود) مسافرت ( تا ۱۰۰۰ رینگیت)٬ و خرید لپ تاپ( سه ال یک بار تا ۲۰۰۰ رینگیت) از مجموع دستمزد سالیانه کم میشود و ۱۸ درصد آن به عنوان مالیات ابلاغ می شود.

سستم مالیات در نیوزیلند به نسبت ساده تر است. تمام دستمزد شامل مالیات م شود و معافیت مالیاتی وجود ندارد. بسته به درامد مالیات میتواند بین ۲۰ تا ۴۰ درصد درامد فرد باشد که در زمان پرداخت مالیات به حساب مالیاتی دولت ریخته می شود.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 19:31  توسط علیرضا  | 


شاید زیباترین چیزی که از مالزی و نیوزیلند به یاد دارم بارانهایش باشد. باران واقعا زیباست. مخصوصا که زیر یک آلاچیق قشنگ و در حال خوردن نسکافه باشی. صدای باران صدای غرش آسمان و صدای پرنده ها به همراه نم نم قطره های بارانی که به گونه ات می خورد و مانیتور لپ تاپ را کمی خیس میکند.

آما این باران یاد آور خاطرات سختی و تنهایی غربت هم می باشد.

زمانی که برای اولین بار بدون هیچ شناخت و دوستی وارد آنهم در روز تعطیل وارد دانشگاه مالایا شدم و جز جنگل وحشی و بی در و پیکر کلمه دیگری برای این دانشگاه به ذهنم نرسید.

زمانی که روزهای طولانی در به در به دنبال یک اتاق ارزان این ور و آن ور می شدم  و این باران لعنتی سه چهار بار در روز من را کاملا خیس میکرد.

زمانی که از تب و لرز به خود می پیچیدم و باران می آمد.....

زمانی که در زمستان استخوانسوز اوکلاند از سرما به خود می پیچیدم و صاحبخانه احمق هم اجازه استفاده از بخاری برقی نمیداد. زمانی که دیوانه وار تمام در و پنجره ها را باز می کرد تا در هوای 6 درجه هم با طبیعت باشد!!!!.

آن موقع ها البته باران لعنتی و سهمگین بود.

دوست من شاید هم امروز تو در باران زیبای بهاری کوالا لامپور به خود می لرزی. چون پول تاکسی ندارد با اتوبوس می رود. دوست من اگر واقعا انتخاب خودت را کرده ای و آگاهانه غربت را خانه ات کرده ای و....

زمانی که غربت را انتخاب طبیعی خود دیدم خوب میدانستم چه میکنم. نا خود آگاه گفتم:" ایمان بیاوریم به آغار فصل سرد" امروز پس از سالهای سخت و پر خطر می توانم بگویم " بوی بهبود ز اوضای جهان می شنوم"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 4:45  توسط علیرضا  | 

امروز برای بررسی قیمتها و احیانا خرید چند وسیله کامپوتری به نمایشگاه بزرگ کامپیوتر در ک ال سی سی رفتم. و غذا را هم در همان جا میل کردیم.

بچه خوشگل اروپاییدر زمان نهار چند تا دختر بچه خوشگل اروپایی هم در میز مقابلمان به همراه پدر و مادرشان به صرف نهار مشغول بودند.

راستش را بخواهید توجه من و همسرم را هم جلب کرده بودند. خوشگل و مامانی و...

در این بین تعدادی از هموطنان ایرانی هم از آنجا میگذشتند که با حسرت بچه ها را نگاه میکردند و حتی با پدر و مادر بچه ها هم صحبت میکردند. از آنها اجازه میگرفتند که با بچه ها عکس بگیرند و...

در آنجا کلی بچه مالایی٬ چینی عرب هندی و ایرانی و... هم بود اما ایرانی ها تنها قربون و صدقه اروپایی ها میرفتند و اصلا توجهی به سایر بچه ها و احساس آنها نبود.بچه های تامیل

عجیب اینکه فقط این ایرانی ها بودند که چنان قربون و صدقه اروپایی ها می شدند. به قول یکی از دوستان مثلا اگر اوباما به ایران بیاید اصلا کسی تحویلش نمی گیرد. چون ما سفید ها را دوست داریم.

یا مثلا در نظر بگیرید چند توریست یکی از هلند٬ یکی از امارات و یکی از سیاهان آمریکا به ایران بیاید. کاملا آشکار است که فرد پوست هلویی هلندی را بیشتر از بقیه تحویل میگیرند.

و البته این ربطی به کشور٬ پول و سایر مشخصات طرف ندارد. واقعیت این است که ایرانی ها عاشق سفید ها هستند و نا خوداگاه آنها را برتر میدانند.

در خانواده ایرانی هم یک بچه سفید موطلایی بسیار محبوب تر یک بچه سبزه است. چرایش را نمیدانم. اگر شما میدانید بنویسید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 2:50  توسط علیرضا  | 

با کلی مشقت خودم را به ایستگاه اوتوبوس باتانگ برجونتای رساندم. 7 کیلومتر کم مسیری نست و تنها یک اتوبوس قراضه که هر از چند گاهی به وقت دلخواه , و بدون ملاحضه افرادی که که منتظرند می آید و می رود. بچه ها میگفتند معمولا حدود ساعت 6 سر و کله اش پیدا می شود اما انگار نیم ساعت تاخیر باز هم همان حدود 6 حساب می شود.

ایسگاه باتان برجونتای(کوالا سلنگور) جای غریبی است. تنها راه برای رفتن اتوبوسهای قراضه "سلنگور باس" است. هیچ راه دیگری وجود ندارد. کرابه تاکسی تا راونگ 50 رینگیت است که تازه از آنجا کی تی ام بگیری. خلاصه اینجا آدم آرامش و صبر را یاد میگیرد.

جایی که زمان هیچ ارزشی ندارد. جایی که اعتراض و حتی خم کردن ابرو کار عجیبی است.

راننده آرام و بدون هیچ نگرانی سیگارش را گتهی پکی میزند. با زبان مالایی بلند بلند با رفیقش صحبت میکند. تنها چیزی که از صحبت هایش می شود فهمید مخلوطی از داستان دختر ها و داستان های سیاسی انور و .... است.

ساعت از 7.5 میگذرد و راننده صحبت هایش هنوز ناتمام است. چه قدر  دوست داشتم با کشیده ای آبدار او را به راه بیندازم. !!! اما من چه کاره ام. جرات حرف زدن هم نداشتم چون خوب میدانستم همین مالایی های خسته اولین کسانی خواهند بود که خواهند گفت "  به راننده هموطن ما چکار داری"

خلاصه ساعت به 8 رسید و رراننده تصمیمش را بلاخره گرفت.

50 نفر سوار اتوبوس 30 نفره اش شدند تا بعد از یک ساعت و نیم به " سونگایی بولا برسند"

خدایا!!!!! الان حتما این کی تی ام بازی در می آورد. با آن سیستم هچلهفش.

نیم ساعت گذشت و کی تی ام آمد. اما انگار این دفعه را سر شانس بودم. کی تی ام فقط در ایسگاه مرکزی کوالا لامپور توقف داشت.

کلی خوشحال شدم. سوار شدم و بعد از نیم ساعتی به ک ال سنترال رسیدم.

خسته خسته بودم. تاکسی انتخاب طبیعی بود.

و بقیه دارمد روزم را به دو دستی به جناب تاکسی تقدیم کردم تا پس از 4.5 ساعت به خانه برسم.

خسته و خسته! نیمه جان روی تختم دراز کشیدم تا فردا اول صبح را دو باره به محل کارم بروم و دوباره برگردم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 4:43  توسط علیرضا  | 

یکی از دعواهای همیشگی وبلاگنویسان مالزی هزینه های زندگی بوده است. دلیلش هم تفاوت فاحش میان زندگی دانشجویان مالزیایی خارجی و ایرانی است.

ولخرجترین دانشجویان در مالزی از گروه میدل ایستی (ایرانی - عرب) هستند. لباس های مارک دار، رستوران های کلاس یک، کلاب های شبانه و....؛ مسافرت های پر هزینه،کنسرت های خواننده های لسن آنجلس و پایتخت نشین ،آپارتمانهای کلاس یک که مالزیایی هایی با درامد 5 ملیون تومان در ماه هم اجاره نمی کنند و....

البته عرب ها معمولا بسته به کشور همه در یک وضعیت اقتصادی قرار دارند. مثلا یک سعودی بین 4 تا 6 هزار رینگیت در ماه خرج میکند ولی هزینه زندگی یک لیبیایی حدود 2000 رینگیت و البته بعضی ها مثل سودانی ها دانشجویان مالاییهم که حدود 1000 رینگیت مخارج دارند. 

اما این بین وضع ایرانی ها بسیار عجیب و غریب است. 95 درصد جامعه دانشجویان ایرانی با هزینه شخصی آمده اند. از این میان درصد کوچکی از پس انداز شخصی استفاده میکنند که عموما متاهل هستند و زندگی نسبتا ساده و متناسبی را برای خود فراهم کرده اند و درصدی هم وابسته به کمک هزینه های دانشگاهی هستند و معمولا به همان اندازه خرج میکنند( بین 1000 تا 1800 رینگیت در ماه برای یک فرد مجرد)

اما از اکثریت مالزیایی ها بگویم:

10 تا 12 نفر در یک خانه زندگی میکنند. امکان ندارد از تاکسی استفاده کنند و یا اینکه به رستوران خاص بروند.  دوستی داشتم که روزی تنها 2 رینگیت خرج میکرد و آن هم یک رشته برنجی ساده در یک آب جوش بود. شاید هزینه های زندگی شان سرجمع به 400 رینگیت هم نرسد.

اما از ایرانی ها بگویم: اکثریت دانشجویان ایرانی وابسته به کمک خانواده هستند و بسته به امکانات خانواده شرایط مالی متفاوتی دارند. در این بین به طور متوسط یک دانشجوی ایرانی سه تا چهار  برابر متوسط معمول دانشجویی هزینه میکند.

در این بین دو مساله مهم وجود دارد. اولا و بیش از همه این موضوع نشاندهنده اختلاف عمیق سطح طبقاتی و فرهنگی ایرانیان است.

دوما:  جامعه ایرانی مقیم مالزی با جامعه ایرانی مقیم در 3 سال پیش زمین تا آسمان متفاوت است. همین سال پیش بود که همه جا گفته میشد که سفارت در کلابها نفر دارد و  رفتن به مکانهای تفریحی  بسیار محدود و با احتیاط بود. اما امروز حتی برای بچه های کم سن و سال ایرانی هم کلاب رفتن و کارهای دیگر به کلاس تبدیل شده است. دوستی را می شناسم که همه دوستان بچه هایش از کلاب و مشروب و ... میگویند و برایم تعریف میکرد که چه قدر دخترش بهانه گیر شده است. در حالی که در کشورهای پیشرفته هم راه دادن و یا مشروب دادن به بچه های زیر سن قانونی جرمی در حد تعطیل کردن کل آن تجارت می باشد.

چند روز پیش که برای کاری  نزدیکی های برج های دو قلو میرفتم با کمال تعجب شاهد تبدیل شدن یکی از کلابهای شبانه کوالا لامپور به کلاب ایرانیان شدم(شبهای تهران). و  این همه ماجرا نیست....

البته باید دانست همه دانشجویان ایرانی از خانواده های مرفه نیستند. در بعضی موارد خانواده های معمولی ایرانی با فروش هر آنچه دارند و نداند فرزندشان را می فرستند تا مهندس و دکتر شود.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 1:1  توسط علیرضا  | 

بلاخره انتظار پایان یافت و نجیب تون رزاق پسر همان کسیکه پیش از ماهاتیر نخست وزیر بود به کاخ نخست وزیری راه یافت تا پس از 5 ماه حکوت در پرده به طور واقعی زمام عمور را در مالزی در دست بگیرد.

اما چرا بداوی نه:

مالزیایی ها قبلا بداوی را خیلی دوست داشتند و میگفتند که اون به معنای واقعی سیاست مداری پاک است. بداوی لیسانس علوم اسلامی از دانشگاه مالایا دارد. او مذهبی است اما نه از مدل متعصبش. اما یک نکته خاص در مورد بداوی وجود دارد- او خونش با خون چینی ها آمیخته است و دورگه چینی- مالی به حساب می آید.

در دیداری که سال پیش با خانواده بداوی داشتم آنها را بسیار ساده و دوست داشتنی دیدم. بسیار متفاوت با حتی مدیران رده آخر ایرانی که اگر توصیه ای نباشد من را حتی به اتاقشان هم راه نمیدهند.

اما چرا بداوی کنار گذاشته شد:

بداوی وارد بازی بزرگان شد. در حالی که نمیدانست باید هوای آنها را داشته باشد.

همه این بازی ها از زمانی شروع شد که قرارداد پل سنگاپور را ملغی کرد.

ماهاتیر از بداوی به شدت انتقاد کرد و...

بعد جریان آن انتخایات پیش آمد و چینی ها هم نشان دادند که وعده های قشنگ انور را بیشتر دوست دارند.

حالا نکته جالب اینجاست که اختلافی هم بین انور و نجیب نیست.!!!

و خلاصه بداوی تیز جای خود را به نجیب داد.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 2:28  توسط علیرضا  | 

دیروز در خبری هولناک سایت خبری- تبلیغاتی ایران مالزی خبر از مرگ وحشتناک دوست عزیزمان امید سعادتیان نویسنده وبلاگ مهندس جوان داد.

خبری بسیار هولناک. مرگ یک دوست در آغاز بهار٬ بدتر از آن قتل او. بدتر از آن هم به صورت فجیع و وحشتناک. بدتر از آن٬ نا شناخته بودن جناه تا مدتها و....

بعد از دیدن این خبر به شدت ناراحت شدم.اید آدم بسیار محطاتی بود. آنقدر هم پولدار نبودکه اینگونه سرش را زیر آب کنند.ا حتمال دادم که کار گانگسترهای ایرانی و شرکای متشخصشان باشد که اخیرا رقابت هایشان در بازارهای مختلف بالا گرفته است. چون امید هم از دور دستی بر آتش داشت.

کلی خودم را کنترل کردم تا از این اتفاق هولناک تا درآوردن مدارک و شواهد بیشتر چیزی به همسر و دوستانم نگویم....

صبح امروز در به در به دنبال شماره تلفن دوستم آرش (نویسنده کالج ۱۷) بودم که پیدا نشد. ناگاه به یاد دوستم علی افتادم و با تماس با او توانستم شماره آرش را بگیرم.

امید زنده و سر حال است و این مطلب سرکاری ۱۳ به در بود""

من هم در وبلاگم از شوخی ۱۳ بدر نوشتم(البته از نوشتن آن هم متاسفم" اما انگار دوستان فراموش کرده اند که دروغ سیزده و آپریل فقط دلیلی برای خنداندن دیگران است.

 آن هم در  سایت ایران مالزی که کم کم تبدیل به سایت مرجع ایرانیان مالزی میشود

البته ناراحتی من بابت از دست دادن دوست شاید یک مساله شخصی باشد اما نوشتن این داستان فجیع و نام بردن از امید به عنوان وبلاگنویس موضوعی شخصی و کم اهمیت نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 22:2  توسط علیرضا  | 

شوخی سیزده بدر بود. کمپانی جنرال موتورز سرایه اش چندین برابر کل سرمایه کشور ایران است. دوستان من را به خاطر این شوخی کوچک ببخشند.

سیزده بدر مبارک

و درود بر دوستان عزیزم که همیشه و همه جا به یادم هستند.

زندگی بازی عجیبی است. در یک گوشه کسی زمین میخورد و در گوشه دیگر کسی قد علم میکند. شاید هیچ وقت حتی فکر مهاجرت و زندگی در ایالات متحده به سرم نزده بود اما فرصتش پیش آمد و احتمالا هفته آینده را در منهتن خواهم بود.

داستان شرکت خودرو سازی جنرال موتورز را حتما شنیده اید که حتی با گرفتن ملیاردها دلار کمک از آمریکا می خواست اعلام ورشکستگی کند. خوب بهتر است اصل خبر را نگویم چون تا چند ساعت دیگر در سایت این شرکت و البته رسانه ها منتشر خواهد شد. ...

بله فکر اقتصادی آن هم ایرانی میتواند اگر بخواهد.

اگر به جای سیاست بازی و وبلاگنویسی به دنبال پیشرفت باشد.

و امروز افتخار میکنم که در روز اول آپریل و جشن ملی سیزده بدر جزیی از این موفقیت هستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 19:35  توسط علیرضا  |