به نیمه های راه که رسیدم یک خانم هندی حدود سی ساله کنارم نشست. من هم از فرصت استفاده کردم و شروع به گرفتن اطلاعات درباره منطقه و امکان اجاره خانه در آنجا کردم. به او گفتم به تازگی استخدام شده ام و می خواهم در نزدیکی محل کارم خانه ای اجاره کنم و...
آان با حوصله کامل درباره منطقه٬ امنیت قسمت های مختلف قیمت ها و خلاصه هر انچه میدانست برایم گفت. اما او در شهر دیگری زندگی میکرد. شهری نزدیک به محل کارم و اطلاعاتش کامل نبود. یکدفعه جرقه ای در مغزش زد. گفت شوهرم در آنجا قبلا کار میکرده. بزار بهش زنگ بزنم و ببینم چی میگه. و این شد که ۱۰ دقیقه با پیتر در مورد من صحبت کرد و کلی اطلاعات مفید به من داد.
از او در پرسیدم که چرا در شهر محل کار شوهرش کار نمی کند. گفت " اونجایی که من هستم به نظافت چی بیشتر حقوق میدهند" پرسیدم چه قدر ! و من فهمیدم دستمزد آان یک هشتم دستمزد من است.
و او اینگونه به کسی که نه می شناسد و هیچ وابستگی دینی٬ نژادی٬ فرهنگی و... با او ندارد اینگونه کمک میکند. در همین فکر ها بودم که به مقصد رسیدم و با آان خداحافظی کردم.

