تبليغاتX
سرزمین جنوبی

دوستان مالزی همه پروفسور محمود مقومی را می شناسند. شاید تا همین حالا هم برای همه عجیب باشد که منی که در مورد همه چیز می نوسم در مورد ایشان چیزی ننوشتم. در حالی که اولین دانشجوی ایرانی ایشان بودم و به طور کلی پیش از من هیچ کسی در دانشگاه مالایا رشته مهندسی برق نخوانده بود و امروز که مدتها از مالزی رفته ام می نویسم.

اما او کیست: در نگاه اول و معرفی اولیه می توان گفت: استاد تمام رشته مهندسی برق در دانشگاه مالایا، موسس رشته های مهندسی پزشکی و مهندسی کامپیوتر در یو ام، تنها رییس دپارتمان( مهندسی کامپیوتر) خارجی در یو ام ، رییس مرکز تحقیقات الکترونیک کاربردی، دانشمند سال 2005 مالزی و ....

او تحصیلاتش را در ایالات متحده انجام داد و در انجا با همسرشان که اهل مالزی بودند آشنا می شوند و پس از ان هم برای تدریس به مالزی آمدند.

پروفسور محمود پرکارترین استاد یو ام است و از صبح تا کمی پیش از نیمه شب، ساعت 10 شب و روز تعطیل است. به دانشکده مهندسی برق دانشگاه مالایا در کوالالامپور سفر میکنیم و جز او کسی را نمیتوان دید. هنوز هم قرار ملاقات دارد. روزی اقلا 10 ایرانی با مشکلات جور واجور، چندین دانشجو با طرحهای تحقیقاتی مختلف مشکلات اجرا دانشگاه و... و همچنان یا حوصله تمام به مراجعانش پاسخ میدهد. روزی یکی از 300 دانشجویش از امتحان میگفت و از او چندین سوال بی اساس پرسید. با حوصله تمام سوالها را پاسخ داد و بعد هم گفت برو و یکم بخون بعدش اگه سوال دیگری داشتی باز بیا. گفتم " استاد طرف اصلا متوجه اصل قضیه نشده و شما با این همه مشغله باز هم از اول به او درس میدید. گفت که من معلمم. باید یاد بدم حالا توی کلاس یا توی اتاقم.

ایرانیان همه او را دوست دارند و راه حل مشکلاتشان را از او می خواهند. روزی یکی با یکی از دوستانم بودیم که هموطنی از چگونگی گرفتن پذیرش برای رشته شیمی پرسید. دوست ما گفت برو دانشکده مهندسی و پروفسور مقومی را ببین. من به ایشان گفتم. نه پروفسور مقومی که ربطی به پذیرش شیمی ندارند. برو مرکز تحصیلات تکمیلی و هر سوالی داری از آنها بپرس.

از او گفتن سخت است. چون همیشه میگوید این کار برای خدا بود و بینمان بماند. برای پیگیری کار و گرفتاری این و آن از تمام ابزارهایش استفاده میکند و همه این کارها را محرمانه انجام میدهد. افسوس که عده ای با وجود اینکه تمام موقعیتشان را مدیون او هستند او را به چشم دوست نمی بینند. افسوس که نمیشد بعضی عهدها را شکست و بعضی از حقایق را آشکار کرد.

او یک ایرانی است. فقط یک ایرانی. سالها در آمریکا و مالزی زندگی کرده است. و هنوز زمانی که به سنگاپور و ژاپن می رود با گیت های بلند بازرسی روبروست. ترجیح داده انگشت نگاری شود اما شهروندی کشور دیگر را قبول نکند. ترجیح داده در مالزی به عنوان استاد خارجی هر چند سال قراردادش برسی شود تا اگر کس دیگری از مالزی یافتند جانشینش کنند (مطابق قوانین مالزی) اما فقط و فقط ایرانی مانده است. به استاد گفتم آخر چرا؟ تازه برای فرزندانتان هم خوب است. که ایشان گفت:" خوب این اصلا اشکالی نداره اما من هنوز نتوانستم خودم را راضی کنم که تابعیت کشور دیگری را هم قبول کنم. شاید مشکل از منه". و این از بزرگواری اوست که حتی حاضر به اظهار نظر در مورد سایر دوستانش و افرادی مثل من که در به در به دنبال شهروندی یک کشور خارجی هستند نشد. احترام به همه ایرانی ها و عقاید هم علاوه بر عشق به ایران از خصوصیات اوست. در وایت برد اتاقش یک شعر نوشته شده است: " آدمی پرنده نیست تا به هر کران که پر کشد برای او وطن شود سرنوشت برگ دارد آدمی برگ وقتی از بلند شاخه اش جدا شود پایمال عابران کوچه ها شود"

+ نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 و ساعت 15:14 |
آبان ماه در ایران یعنی زمانی که دانشگاه ها تاره جان گرفته اند و درسها جدی شده است اما در نیوزیلند شرایط کاملا متفاوت است. از امروز رسما دانشگاه وارد تعطیلات تابستانی شد و اخرین دسته از دانشجویان دانشگاه های اکلند امتحان هایشان را درادند و می روند. دیروز و امروز خوابگاه های بسیار گران قیمت دانشگاه شاهد خداحافظی بچه های پولدار آسیایی و میدل استی و بازگشتشان به خانه  بود تا سه ماه دیگر دوباره به دانشگاه بیایند و تحصیلاتشان را ادامه دهند و دانشگاه هم روز به روز سوت و کور تر می شود.

البته تعطیلات و حتی آخر هفته برای ما هیچ معنایی ندارد. دانشجوی دکتری میبایست و افیس ما در همه ورزها حتی تعطیلات رسمی و تا نیمه شب مشتری دارد.

+ نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت 17:15 |
نوشتن این مطلب البته دلیل خاصی دارد. حرف حرف من ایرانی نیست. این را از زبان یک چینی(دکتر) که متخصص مدیریت استراتژیک است داشته باشید که پس از گرفتن مقداری اطلاعات از من گفت: سرزمین ایران بدون هیچ شکی بهترین جایی است که میتواند مرکزی برای کنترل تمام جمان باشد. این سرزمین در عمق آسیا و ارتباط دهنده سه قاره مهم است و از طرفی دارای فاصله مشابه از اقیانوسه و آمریکاست. ایران مرکز خشکی های جهان و پل ارتباطی شرق و غرب است و به طور همزمان به سه اقیانوس بزرگ دسترسی دارد. ضمنا دارای بالاترین ذخایر طبیعی انرژی در سراس دنیاست. او به من گفت: اگر امروز مشکلات امنیتی و سیاسی نبود بی شک شرایط شاید به گونه دیگری بود. امروز فلات ایران به دلیل کشاورزی های احمقانه در حال افت است. ذخایر ژنتیکی شمالش به دلیل مبارزه با خرافات نابود می شود. خاک جنوبش برای ایجاد جزایر مصنوعی به امارات نشین ها فروخته می شود و... و البته این صحبت ها چندان خوشایند من نبود. چون خوب میدانم چین کشوری است با سرعت در حال پیشرفت و در این مرحله و کم کم دوران استعمارش را آغاز خواهد کرد و رویای حکومت بر جهان همانند رویای کارمند دفتری برای ایرانیان که قبلا بحثش شد است. هر دو رویا از زمان کودکی در مغز بچه ها کار گذاشته می شود. و  چون فهمیدم سرزمین من در دید دیگران جواهری است که بومیانی بیسواد بر آن ساکنند. همان چیزی که شاید سالها پیش در مورد سرزمین کنونی اسراییل می گفتند "کشوری بدون ملت برای ملتی بدون کشور"
+ نوشته شده توسط علیرضا در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت 20:54 |
این پست در جواب پست دوستمان مینا٬ درباره ازدواج از طریق آشنایی ست.

به نظر من یکی از مشکلات اصلی نه تنها ایران بلکه در همه جای دنیاست در ایران قدیم و در خانواده های سنتی دوستی و ازدواج از راه آشنایی و معرفی کاملا مرسوم بوده است. یعنی کسی یکی از بستگانش را معرفی میکند و بعد از معرفی و آشنایی افراد در صورت تفاهم و علاقه متقابل به رابطه شان ادامه میدهند. به عنوان کسی که مجرد است و سالها از زندگیش را در شرایط مختلف گذرانده است٬ همچنان این روش را بهترین روش ممکن برای آشنایی میدانم و شخصا هم هیچ ابایی ندارم که گزینه های پیشنهادی را به طور جدی بررسی کنم.

امروز در کشورهای غربی هم کمابیش این مشکل وجود دارد. روابط و دوستی ها از چند طریق ممکن است:

در جمع مشترک و آشنایی های شخصی: این به نظر من یک راه واقعا مسخره و محدود است. چون همواره تعداد بسیار محدودی از دختران و پسران در یک جامعه به طور تصادفی دور هم جمع می شوند. ضمن اینکه شما زندیگیتان را به یک تصادف کور سپرده اید. و از طرفی مشخص نیست که دختر و یا پسر مقابل شما به چه نوع ارتباطی معتقد باشد. برای شخص خود من بسیار پیش آمده که پیامهای عشقی را به دلیل ضعف پیام و یا ضعف گیرنده اشتباه تشخیص داده ام. یا آنکه یک رفتار فرهنگی را به عنوان یک پیام آشکار گرفته ام و نتیجه آن هم البته عشق های یکطرفه و شکست های عاطفی است و از طرفی هم شما سرنوشتتان را به یک تصادف کور سپرده اید. چون ۵ دختر همکلاسی دارم میبایست یکی از آنها را بگیرم که حماقت محض است.

نوع دیگر هم دیدار در پارتی ها و نایت کلاب هاست. دوستی میگفت باید به سراغ دختری که خوشت می آید بروی. کنارش برقصی و اگر او خوشش آمد بعد با هم میرقصید بعد برایش یک آبجو میخری و بعد صحبت میکنید و.... شخصا از این پروسه احمقانه متنفرم و نه بلدم. ضمن آنکه به نظر من شان من بالاتر از آن است که ملتمسانه و احمقانه کنار یک دختر برقصم. البته این تنها نظر من نیست. بسیاری دیگر هم در همین کشورهای غربی اینگونه می اندیشند.

راه بعد اینترنت است. انواع و اقسام سایت های دوستیابی هم فعالند. که البته چندان موثر نیست و بیشتر وسیله ای برای تفریح و سرگرمی است.

و در نهایت نتیجه این می شود که بر عکس مالزی در ایران و حداقل کشور نیوزیلند٬ گروهی از پسرها با ۱۰ ها دختر مختلف ارتباط دارند و هیچ ارزشی برای عاطفه و احساس طرف مقابل هم قایل نیستند و گروه دیگری از پسرها یا اساسا هیچ دوست دختر و یا شریک زندگی ندارند و یا آنکه طعمه دختر های مشابهی هستند که در آن واحد دها پسر را بازی میدهند و این هم قانون حیوانات وحشی و جنگل است. همان قانونی که در بسیاری از سایت ها درباره اش نوشته اند. نوشته اند اگر میخواهید با دختران باشد سعی کنید سردسته گروه بزها باشید. سردسته همواره با همه بزهای ماده می خوابد و هیچ کدام از بزهای نر دیگر هیچ گونه رابطه ای ندارند تا اینکه بز سردسته بمیرد.

+ نوشته شده توسط علیرضا در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت 18:13 |
سه روز است که چیزی ننوشته ام. این مطلب را فقط برای دوستم " رضا " در مالزی می نویسم. چرا؟ دلیلش هم این است که به من نوشت که هر روز وبلاگ من و مینا خانم را می خواند و اگر روزی من ننویسم فکر میکند که ممکن است در نیوزیلند از گرسنگی مرده باشم. بعد هم ادامه داد: البته با خودم میگویم خدایا ادم که با سه روز غذا نخوردن نمی میرد

به هر حال آقا رضا نظرات فلسفی عمیقی دارند و من همیشه از چت کردن با او لذت می برم. البته یک چیز خیلی جالب رضا این است که از هر سه کلمه ای که می نویسد یکیش "بای" است. دلیلش هم احتمالا این است که احتمال میدهد مشغول به کاری باشم و نتوانم جواب بدهم.

 رضا در مورد مطلبی که از ایران  رفتنم را اشتباه نوشته بودم هم انتقادات شدیدی داشت. او نوشت " بدبخت. الان اگه ایران بودی یه کارمند بودی با حقوق ۶۰۰ هزار تومان که حداقل ۳۰۰ هزار تومانشو میدادی برا اجازه و تا عمر داشتی هم یه خونه فسقلی نمیتونستی بخری. زن هم اگر میگرفتی زیر فشار اقتصادی له میشدی بعد زنت هم از سر مشکلات اقتصادی که بد اخلاقی رو هم با خودش می یاره دایم تهدیدت میکرد که مهریشو اجرا میزاره بیچارت میکنه".

به نظر او " مشکل اساسی ما (من و او) این است که ارتباط با جنس مخالف را یادمان نداده اند. به ما سیستم سنتی را یاد داده اند و بعد هم آن سیستم را به گونه ای خراب کرده اند که به هیچ وجه از آن نمی توان استفاده کرد. البته تا حدودی هم درست است. بنده خدا مادر من دیروز پشت تلفن از عوارض ارتباطهای نا سالم و بد بودن ازدواج با خارجی ها صحبت میکرد. و از اینکه کار خوبی است اگر بتوانی یک دختر ایرانی خوب پیدا کنی و..." که من به جناب مادر جواب دادم " اینجا اصلا من و امثال من رو تحویل هم نمیگیرن که تو نگران باشی. همون نگاهی که ایرانی ها به افقانی ها دارن. اینجا به ما دارن. پس به جای این دعای اینجوری باید بگی "خدایا یکی بیاد این پسر منو منحرف کنه چون خیلی خنگ میزنه".  و به همین دلیل است که من و آقا رضا بچه های خوبی هستیم.

 

+ نوشته شده توسط علیرضا در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت 13:30 |
 البته جای نگرانی نیست. چون هنوز هم کره دیگری برای زندگی وجود ندارد و آمریکایی ها و سایر پولدارها هم در زمین زندگی میکنند و نخواهند گذاشت چنین اتفاقی بیفتد.

ضمنا. همه شبیه سازی ها درجه ای از خطا را با خود دارند و حدس من هم این است که این شبیه سازی واقعیت نداشته باشد و تنها برای توجیه هزینه توسعه سلاحهای مرگبار اتمی و... ایجاد شده باشد

+ نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 15:57 |
صبح دیروز در حالی که به شدت خسته از کار دیشب بودم٬ یکی از دوستان با زدن یک پیامک (اس ام اس) منو بیدار کرد. محتوای پیام هم خیلی عجیب بود " دوست من: من الان خونه هستم". خوب این هیچ معنایی نمیتونه داشته باشه جز اینکه در جواب سوالی نوشته شده باشه یا اینکه بخواد سر رسیدن قراری رو اعلا کنه. حدس زدم پیام اشتباهی فرستاده شده و به دلیل خستگی زیاد اصلا جوابشم ندادم. یاعتی بعد هم همان دوست زنگ زد و.... در ملاقات ایشون به من گفتند جریان چیه که سر اول صبحی ۸ صبح پیام میدی. من هم گفتم به طور قطع من در اون زمان خواب بودم. و البته معلوم شد مشکل از شرکت مخابراتی ودافون ایت که همچنان علی رقم پول زیاد٫ هنور با چننن اشکالاتی مواجه است.

 

+ نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 6:55 |
سیستم مجازاتها در نیوزیلند کاملا با آنچه از ایران به یادم بود متفاوت است. اعدام اساس وجود ندارد و مجازاتها نسبتا خفیف هستند اما در عوض برای مسایلی که اساس در ایران جرم محسوب نمی شود مجازاتهایی تا چند سال زندان گذاشته شده است. یکی از همکاران ما در محل کارم آدم بسیار خشنی به نظر می رسد و چند سال را در زندان به جرم قتل در دعوا سپری کرده است اما همچنان با حمایت دولت موفق به گرفتن کار شده است. این در حالی است که در ایران امکان یافتن کار برای یک مجرم تقریبا منتفی است. ضمن اینکه چنین جرمی٬ آن هم با سر و صدا و چاقوکشی مجازاتی جز مرگ در ایران در انتظارش نمی باشد.

البته بسیاری از مردم هم سیستم ایران را بهتر میدانند. دوستی میگفت" کسی که یک زندگی را تباه کرده است میبایست زندگیش تباه شود. ضمنا گناه من مالیات دهنده چیست که او می بایست در زندان با پول من خوش بگذراند." البته می بایست توجه داشت تعریف مجازات کیفری متفاوت از ایران است. در نیوزیلند و بسیاری از کشورها٬ به دنبال اصلاح مجرم هستند. و زندان یک راه آموزشی است تا او را برای بازگشت به اجتماع آماده نماید. البته هر کدام از این کشورها درصدی از موفقیت در این زمینه دارند و در بسیاری از کشورها زندان تنها وسیله انتقال تجربیات مجرمان و آموزش تباه کاری است. اما در ایران عمدتا مجازات به معنی گرفتن حق خصوصی و یا عمومی از مجرم و همچنین ایجاد ترس در بین سایر افراد اجتماع برای جلوگیری از بروز جرم است. به نظر دوستمان اگر چند مورد اعدام به صورت عمومی صورت میگرفت و افراد گنگها اینگونه کشته می شدند شاید دیگر "ایلندی ها" اینگونه به خودشان اجازه ایجاد خشونت و کشتار نمیدادند و وضعیت بسیار آرامتر می شد. البته من کاملا با این نظر مخالفم. به دوستم هم گفتم " بعد از سالها زندگی خارج از ایران هر زمان جرسقیلی می بینم ترس وجودم را پر میکند و بی اختیار منتظر بالا آمدن بدن یک انسان از آن هستم" دلیلش هم مشخص است. متاسفانه در ایام کودکی بارها شاهد اجرای مجازات اعدام در شهر اهواز بودم.

+ نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 20:33 |
چندی پیش بارک اوباما که به پیروزی رسید جرج بوش پیروزی او را در راستای رویای آمریکایی دانست. این مسله ذهن مرا مشغول کرد که پس رویای ایرانی چیست؟ جواب سخت نبود. از همان بچه گی هر ایرانی با این کلمات آشناست:" بچه جان درس بخون برا خودت کسی بشی روت حساب کنن. و بعد هم پشت سر هم وزرای ما مداک تقلبیشان رو می شود. شرط نماینده مجلس شدن هم فوق لیسانس شده است و همچنین مدیریت تمام واحدهای دولتی. از طرفی در کشوری مثل آلمان بالاترین مقام اجرایی در مقطعی فردی بدون تحصیلات دانشگاهی می شود. بله رویای ایرانی مدرک است. ایرانی ها عاشق آن هستند که در جلوی اسمشان کلماتی مانند مهندس٬ دکتر و.... آورده شود و برای آن حاضر به هر گونه فداکاری هستند. تا یک کار درست حسابی پیدا کنند و کار درست حسابی یعنی کارمندی....

همین اواخر هم دوستان از من راه های جعل را می پرسند که چگونه یکشبه مهندس شوند و یا اینکه ایلتس دار شوند. جواب ساده است. فوتوشاپ و یک پرینتر لیزری رنگی و همین...

اما چرا از مالزی نوشتم. مالزی تنها کشوری است که درهایش به روی ایرانی ها کاملا باز است. بسیاری از هموطنانمان و از جمله خود من با پول بودجه های دولتی مالزی فوق لیسانس و دکترایمان را گرفتیم. پولهایی که در هیچ جای دیگر دنیا به این صورت پخش نمی شود. مالزی در واقع جایی بود که با وجود عیب های فراوان به عنوان محل رویایی ایرانیان مطرح بوده و هست:

تحصیلات رایگان برای تعداد زیادی از دانشجویان تحصیلات تکمیلی با بودجه های دولتی

نزدیکی به ایران

زندگی ارزان نسبت به جاهای دیگر

امکان خرید خانه و براورده ساختن یک رویای اصیل ایرانی یعنی خانه دار شدن

انواع تفریحات سالم و غیر سالم و....

+ نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 4:54 |

سلام علی‌ جان.
من صبح روز سه شنبه ،دوم دسامبر  ۲۰۰۸ باید در PECON ۲۰۰۸ پرزنتتین باید بدم.
تو قسمت  "2e" اینورتر. شمارهٔ ۲۶۶ (اهمیک هیتینگ).


در ضمن مدل طلای جهانی‌ را هم در نمایشگاه ایده ها در نورمبرگ آلمان به طرح من دادند. که نشانی‌ از لیاقت یک دیپلم هنرستن در هر جائی‌ که باشد است. من فقط می‌خواستم ثابت کنم فرق نمی‌کنه مالزی، بریتانیا، و یا ایالات متحده باشید. مهم نیست که از سطح پائین‌ترین و گمنام‌ترین دانشگاه  آزاد ایران که با نمرهٔ آخرین فرد قبول در آن پذیرش شدم  فارغ تحصیل شده باشیم. مهم نیست چه جائی‌ از آن آمدهیم یا در آن درس میخوانیم. مهم نیست چه کسی‌ با چه سطح سوادی و با چه امکاناتی به ما درس داده. مهم نیست در چه خانوادهی به دنیا آمده ایم و رشد کردیم. مهم نیست چقدر پول داریم. مهم نیست اگر امکانات نداریم. این هدف ماست که مهم است. پس با تحمل همهٔ سختی‌ها باید به هدفمون برسیم. ما میتونیم آنچه را که میخواهیم و در ذهن خود داریم به دست بیاوریم. فقط کمی‌ تلاش لازم است.

 این مدال را به همهٔ کسانی‌ تقدیم می‌کنم که به نظر من باور دارند. این هم لینکش

http://www.upm.edu.my/?kat=1&aktvt=berita&kod=200811053101616481721654132 

پینوشت :

آرش خان به تو تبریک میگویم. هم به تو  و هم به همه دیپلمه های هنرستان و فارغ التحصیلان دانشگاه یو پی ام.

درست میگویید. هدف و پشتکار بسیار مهم تر از امکانات است. اما همچنان اعتقاد دارم که هدف و پشتکار نیاز به محیطی برای رشد و پیشرفت دارد و امکانات هم در کنار آن نقشی بسیار ارزنده دارد. ضمن انکه هیچ تضمینی وجود ندارد که  دیپلم هنرستان و نظام قدیم شما و همچنین مدرک دانشگاه آزاد شما کم . کسری از مدارک درجه یک جهانی داشته باشد. همانطور که میدانید در اکند برای گذران زندگی  تدریس خصوصی و مشاوره مندسی هم میکنم. با وجود آنکه این مطلب به ضرر من است اما با صدای بلند میگویم که تدریس علوم پایه در دانشگاه های رانک یک دنیا٬ به پای دانشگاه های سطح پایین ایران هم نمیرسد. ۶۰۰ نفر در یک کلاس و کلاس هم به صورت سمینار. ضمن تبریک مجدد به شما٬ امروز من یک سوال دیگری را باز میکنم و از شما می پرسم: به نظر شما در رشته های مهندسی فارغ التحصیلان ایران حداقل در علوم پایه موفقترند یا فارغ التحصیلان کشورهای مشترک المنافع (بریتانیا٬ استرالیا٬ کانادا٬ نیوزیلند٬ مالزی و...). و سوال دوم: سیتم نظام قدیم هنرستان موفق تر بود یا سیستم امروزی نظام جدید ترمی- واحدی.

 

آرش عزیز نوشت:

عليرضا جان. آقا دست شما در تغييرات حرفهای من کاملاً باز است. هر چه به نظرت درسته همان را انجام بده. اگه تغييری هم در ايميل من بدهی ناراحت نميشم. من بيشتر از اينها امانت داری تو و علی توفيق را قبول دارم. در مورد سوال اول من نمی دونم ملاک موفقيت در علوم پايه چيه. اما اگر منظورت کورس است من فقط به ريسرچ علاقه دارم و هيچ وقت در طول زندگيم به کورس اعتقاد نداشته ام و نخواهم داشت. و بر اين باورم که کورس يک چيزی مثل بازداشت دو ساعته يک ريسرچر در زندانی به نام کلاس درس است و بايد به انديشه هايی که در درست بودن آن شک است به مدت دو ساعت گوش دهد. و در نهايت هم برای رهايی از اين زندان بايد در امتحانی شرکت کند و در صورتی که دقيقاً به آنچه در کلاس به او آموخته اند اعتراف کند می تواند آزاد شود در غير اين صورت بايد دوباره در بند بماند. من در چنين شرايطی آزادی و بی سوادی را به زندانی شدن و با سواد بودن ترجيه می دهم. اما ريسرچ سيستمی است که به ريسرچر اجازه می دهد مرزهای قراردادی معلم و دانش آموز را به راحتی نقض کند و حتی از استاد خود هم چند قدم فراتر رود. برای همين اينجا می گوييم دانشجو و استاد راهنما. اين معنای آزادی برابری و دموکراسی است که تنها با ريسرچ محقق می شود. مطمئنم تو اين سيستم را در مستر خودت تجربه کرده ای. در آخر ايميلی هم که برايت فرستاده بودم چند جمله از انيشتين را آورده بودم ای کاش آنها را هم عيناً ترجمه می کردی و اينجا می گذاشتی. در مورد سوال دوم هم که جواب من 100% از قبل معلومه که خواهم گفت سيستم هنرستان نظام قديم.

و این هم نوشته آلبرت انشتن:

"If you can't explain it simply, you don't understand it well enough. If the facts don't fit the theory, change the facts. If we knew what it was we were doing, it would not be called research, would it?"
Albert Einstein (1879-1955)

+ نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 و ساعت 15:0 |


Powered By
BLOGFA.COM