تبليغاتX
سرزمین جنوبی

زن

قلب زن پرتگاهی است هولناک که عمق آن را نمی توان حدس زد - لامارتین

زن ها جنگ ها را شروع می کنند و مردها آن ها را ادامه می دهند - ارنست همینگوی

لبخند زن دردو موقع آسمانی و فرشته مانند است . یکی هنگامی که برای اولین بار با لبخند به معشوق می گوید دوستت دارم ودیگر هنگامی که برای اولین بار به روی نوزادش لبخند می زند - ویکتور هوگو

عقل در دست نفس چنان گرفتار است که مرد در دست زن گریز رای - سعدی

زن تنها حریفی است که پس از شکست مطالبه خسارت و غرامت میکند - ناشناس

دو زن هرگز با یکدیگر دوستی و محبت نمی ورزند مگر به خاطر توطئه بر علیه زن سوم - آلفونس کار

در آغاز هر کار مهم پای زن وجود دارد - لامارتین

زن زشت در دنیا وجود ندارد، فقط برخی از زنان هستند که نمی توانند خود را زیبا جلوه دهند - برنارد شاو

زن زیباترین و با ارزشترین تحفه آسمانی است - میلتون

بهتر است برده شیطان باشید تا غلام زن - شللی

هر چیزی که در زندگی من یافت می شود نتیجه همکاری و صیمیت زن من است - کنفسیوس

با زنی ازدواج کنید که اگر مرد می بود بهترین دوست شما می شد - ناشناس

مردها را شجاعت به جلو می راند و زنها را حسادت - برنارد شاو

همسرم من را به سوی موفقیت رهبری کرد - چارلی چاپلین

زنها ما را جستجو می کنند که آنها را درک کنیم نه آنکه آنها را دوست بداریم - اسکار وایلد

در زندگیم دو بار زانو زدم یک بار برای آفریدگارم و یک بار برای محبوبم - شللی

یک زن قشنگ و نیکو صورت در نظر زیباست ، ولی یک زن خوب و نیکو سیرت در قلب انسان جای دارد. ناپلئون

وقتی زنی از زیبایی زن دیگر تعریف می کند ، حتما در زشتی او شک ندارد - ویتوریو دیسکا


این مطلب از مطالب دوست عزیزم فرزاد (مرتضی قسیم اکبری ) می باشد که واقعا باید بگویم عالی است .امیدوارم ایشان در زندگی همواره موفق و پیروز باشند

ومن میگویم:زن انسان است از همان جنس مردان نه چیزی کمتر ونه چیزی بیشتر و مرد و زن دو بال یک پرنده اند با یک مقصد مشترک

+ نوشته شده توسط علیرضا در جمعه چهاردهم بهمن 1384 و ساعت 16:38 |

من کی هستم؟
نمی دونم چند سالش بود... شاید 18 یا 19... شاید 20 یا 23...
خیلی تنها بود...
فاصله ای که با خانواده اش پیدا کرده بود هر روز بیشتر و بیشترمیشد...
دیگه با کسی هم صحبت نبود.
دیگه حرفاشو به پدر و مادرش نمی زد...
دیگه با هم نمی خندیدند.
خیلی تنها بود.
دوستان معدودی داشت ولی هیچکدوم با او همدل نبودند...
گاهی وقتا نیاز به داشتن یه دوست خوب رو توی زندگیش احساس می کرداولش فکر می کرد چه خوب بود اگه یه دوست دختر داشته باشه... کسی که می تونست باهاش صمیمی باشه... رو راست باشه... حرف دلشو بهش بزنه... کسی که براش مهم باشه... کسی که به عواطفش اهمیت بده... چند سالی گذشت ولی دوستی پیدا نکرد. خیلی عجیب بود... زمونه ی بدی بود...
احساس می کرد که کسی اونو دوست نداره... هیچکدوم از دختر هایی که طرفشون رفت تحولیش نگرفتند... همه ازش فاصله می گرفتند. به خودش قول داده بود که اگه با یه دختر دوست بشم هرگز باهاش بدرفتاری نکنم... اگه از دستم ناراحت شد به هر ترتیبی که هست دلشو بدست بیارم... روز تولدش رو هرگز فراموش نکنم... باهاش بخندم و باهاش گریه کنم... و هرگز بخاطر کس دیگه رهایش نکنم.
به خودش قول داده بود که مرد بودن رو تمرین کند... برای اینکه یه مرد واقعی بشه... یه مرد جذاب و دوست داشتنی... کسی که حقوق زنها رو رعایت می کنه... کسی که با همه مردهای ایرانی که دیده بود فرق داشته باشه... می خواست یه مرد واقعی باشه با تمام مردانگی یی که یه مرد ممکنه داشته باشه... برای دوست دخترش و برای تمام زنهایی که ممکنه یه روز باهاشون زندگی کنه.
چند سالی گذشت ولی کسی به او توجهی نکرد... کسی نخواست که با او دوست بشه و سراغ هرکس هم که رفت دست رد رو سینه اش بود... کم کم داشت فکر می کرد که خانوما به اون خوبی هم که فکر می کرد نیستند... گاهی فکر می کرد چه چیزی ممکنه یه دختر بخواد که یه پسر ?? ساله که هنوز خلق و خوی بد مردای ایرانی رو نداره نتونه براش فراهم کنه؟
چند سالی بود که بالغ شده بود... نیاز جنسی هم فشار خودش رو میاورد... انگار روز به روز شدید تر میشد... احساس می کرد که مهر و محبت در دلش در اثر تجربه های بد عدم پذیرش دیگران داره ضغیف و ضعیف تر میشه... ولی نیاز جنسی در او فقط قوی و قویتر میشه... از روزی می ترسید که نیاز جنسی جای عاطفه رو در دلش بگیره دیگه داشت کم کم به تنهایی عادت می کرد... می دونست که از بین جمعیت اناث هم کسی که همدمش باشه پیدا نمیشه... فکر می کرد برق تنهایی توی چشماش می تونه هرکسی رو از غم دلش با خبر کنه... فقط کسی نیست که به این غم اهمیت بده.
اونچه که ازش می ترسید اتفاق افتاده بود... کم کم مهر و محبت در دلش خشکید و تنهایی میل غالب شد... ولی نیاز جنسی رهایش نکرد و هر روز بیشتر و بیشتر به او فشار میاورد...
یه روز که غیر قابل تحمل شد فریاد زد:
"من کی هستم؟"
با خود فکر می کرد: "من واقعا نیاز به یه زن یا دختر دارم؟ وقتی کسی نیست که منو دوست داشته باشه و من هم همه عواطفم رو از دست دادم آیا این قابل توجیهه که برای رفع نیاز جنسیم دنبال یک نفر بگردم؟ اگه قابل توجیه نیست پس این نیاز جنسی شدید در من چیکار می کنه؟"
کم کم شروع کرده بود از فاسد شدن زنها و دخترا حرف زدن...
دوستانش کم کم داشتن کشف می کردن که کجا میشه زن خراب پیدا کرد و چقدر پول لازمه... ولی برای او خیلی سخت بود که بره و یه زنی رو که به اسم زن بدکاره معروفه بیاره و بهش پول بده از فکرش هم حالمش به هم می خورد و بالا میاورد... آدم وقتی جوونه خیلی ساده اس... خیلی پاکه ولی چاره دیگه ای هم نبود...
دلش می خواست لذت جنسی رو تجربه کنه... می خواست احساس بالغ بودن بکنه... و بدونه که چه احساسی داره که آدم یه دختر رو تو بغلش بگیره... این احساس دوگانه داشت دیوونش می کرد...
با خودش می گفت: "اینهمه آدم پس چیکار می کنن؟ هیچکدوم یعنی مثل من تحت فشار نیستن؟ یا اینکه همشون سراغ زنهای بدکاره میرن؟ آیا از این همه آدم که توی این مملکت زندگی می کنن من تنها کسی هستم که نمی تونم نیاز جنسیم رو رفع کنم؟"
داشت فکر میکرد: "من که طالب لذت نبودم... این میل جنسی برای چی در وجود منه؟ من هیچوقت نخواستم که برای راحتیم نیازمند یکی دیگه بشم... پس چرا اینطوری شد؟ چرا دارم اینطوری زجر می کشم؟"
کم کم اعصابش داشت تحت فشار قرار میگرفت... نمی تونست حواسش رو به درس جمع کند... اگرچه تابستون بود ولی فکر آخر عاقبتش رو می کردم... احساس می کرد این فشار جنسی داره اونو از درون می پوسونه... حس می کرد که همه باور ها و عواطفش داره زیر این استرس وفشار درونی از بین میره... و فقط خاکستر باقی می مونه...
کم کم دیگه فکر مرد بودن و مردانگی از سرش بیرون رفت... به یاد کسانی افتاد که از زنها سوء استفاده می کنن...
"آیا عاقبت همه ما مرد ها همینه؟"
روزهای سخت یکی یکی از پشت هم میومدن... هر روزی یه قسمت خیلی سخت داشت... این تمایل جنسی هر روز چند بار به شدت حمله میکرد و هیچ راهی هم برای خاموش کردنش نبود... دنبال این بود که یه قرص و دارویی برای خاموش کردنش پیدا کند... اما از عواقبش ترسید.
دیگه لذت براش مهم نبود... فکر می کردتوانایی لذت بردن رو هم از دست داده است... فقط میخواست یه جوری از شر این مرض راحت بشه... مرضی که اونو نیازمند کسانی کرده بود که نمی خواستنش.
فکر می کرد: "این زنا از من چه انتظاری دارن؟ دلشون میخواد که من و امثال من چه جور مردایی برای آینده شون بشیم؟ مردای فداکار و جوانمرد و وفادار؟"
فشار هر روز بیشتر و بیشتر میشد و او هر روز بیشتر و بیشتر از اونچه که خودش بخواد گرفتار شهوت دورنش شده بود. زیر آفتاب داغ تابستون به اینطرف و اونطرف می رفت... فریاد می زد: "ای خدا... ای خدا... چرا منو انقدر نیازمند آفریدی؟ من که از تو سکس نخواستم... لذت نخواستم... این مرض چیه که در وجود منه؟ مگه من چیکار کردم؟ من نه می تونم ازدواج کنم نه چیزی برای ارائه دادن دارم... نه می تونم یه دوست دختر داشته باشم... نه می تونم با زنای خراب بخوابم... مگه من چیکار کردم که اول جوونی باید انقدر سختی بکشم؟ مگه زندگی من چی داره که بخوام بخاطرش اینهمه فشار روانی رو تحمل کنم؟"
...؟؟؟
...؟؟؟
...؟؟؟
چرا... چرا... و هزار تا چرای دیگه... فریاد بعد از فریاد... کفر بعد از کفر... تمام مردا و زنای ایرانی رو نفرین کرد.. خانواده اش رو نفرین کرد... خدا رو نفرین کرد... از شدت خستگی یه گوشه ای ولو شد و به خواب رفت... نسیم خنکی میومد...
در چند دقیقه ای که خواب بود خواب زن زیبایی رو دید که بالهایی مثل فرشته ها داشت... گفت عزیزم از چی انقدر ناراحتی؟
گفت: "روزگارم رو ببین... همه چیزم رو از دست دادم... دیگه چیزی نمونده که بتونی ازم بگیری... بیا جونم رو بگیر و راحتم کن..."
دستش رو توی سینه اش کرد و قلبش رو زخمی و خون آلود بیرون کشید و گفت: "بگیر و بده به همون خدایی که منو آفرید... بگو این پسر تنها حاضر نشد قلبش رو سیاه کنه بیا بگیر... امانتی رو پس بگیر... من دیگه توانایی نگهداریش رو ندارم..."
گفت: "اگه تو سینه ام بمونه اینم سیاه میشه مثل همه اونایی که سیاه شد و دیگه از تو هم خجالت می کشم... بگیر امانتیت رو و منو عفو کن..."
فرشته گفت: "من هرچی که بخوای بهت میدم..."
گفت: "دیگه چیزی نمونده که بخوام... فقط قلبمو از من بگیر..."
گفت: "من بهت لذت میدم..."
گفت: "اگه خیلی جوانمردی این مرض جنسی رو در من شفا بده... من هیچی نمی خوام... فقط منو شفا بده."
گریه می کرد و فرشته هم با او اشک می ریخت...
قلبش رو توی سینه اش گذاشت و دستش رو روی پیشونیش کشید...
گفت: "من مرضت رو شفا میدم ولی قلبت رو نمیتونم بگیرم..."
گفت: "اگر راست بگی تا آخر عمرم می پرستمت..."
دستش رو روی پیشونیش کشید...
خیلی آروم تمایل جنسیش فروکش کرد... احساس کرد که بعد از چند ماه بالاخره میتونه راحت و آروم بخوابه... احساس آرامش عمیقی کرد خیلی آروم به خواب رفت...
توی بیمارستان بود که از خواب بیدار شد... سه هفته تموم بیهوش بود... هربار که به هوش اومد فریادی می زد و دوباره از هوش می رفت... مدت زیادی هزیون می گفت و کمک می خواست... چند ماه تموم در افسردگی شدید گذشت... چند ماهی که با هیچکس حرف نزد... دارو های افسردگی همه چیز رو با خودش برد...
تمایل جنسی...
هویت...
رمق...
----------------------------------------------------------------------
پسر بچه ای بود كه اخلاق خوبی نداشت .
پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هربار كه عصبانی می شوی باید یك میخ به دیوار بكوبی .
روز اول ، پسر بچه 37 میخ به دیوار كوبید . طی چند هفته بعد ،
همان طور كه یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را كنترل كند ،
تعداد میخ های كوبیده شده به دیوار كمتر می شد . او فهمید كه كنترل عصبانیتش آسان تر از
كوبیدن میخ ها بر دیوار است ...
بالاخره روزی رسید كه پسر بچه دیگر عصبانی نمی شد . او این مسئله را به پدرش گفت
و پدر نیز پیشنهاد داد هر بار كه می تواند عصبانیتش را كنترل كند ،
یكی از میخ ها را از دیوار در آورد .
روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید كه تمام میخ ها را از
دیوار بیرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار دیوار برد و گفت :
« پسرم ! تو كار خوبی انجام دادی و توانستی بر خشم پیروز شوی .
اما به سوراخ های دیوار نگاه كن . دیوار دیگر مثل گذشته اش نمی شود .
وقتی تو در هنگام عصبانیت حرف هایی می زنی ، آن حرف ها هم چنین آثاری به جای می گذارند .
تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو كنی و آن را بیرون آوری .
اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ندارد ؛ آن زخم سر جایش است .
(زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است(.
ِِیادمان باشد از امروز خطاِِیی نکنِِیم
گرچه در خود شکستِِیم صداِِیی نکنِِیم
ِِیادمان باشد اگر خاطرمان خالِِی ماند
طلب عشق ز هر بِِی سروپاِِیی نکنِِ
این مطلب از نوشته های دوست عزیزم فرزاد (مرتضی قسیم اکبری ) می باشد که واقعا باید بگویم عالی است .امیدوارم ایشان در زندگی همواره موفق و پیروز باشند.

+ نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384 و ساعت 23:33 |

 

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می كرد كه زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق كردند كه قلب او به راستی زیباترین قلبی است كه تاكنون دیده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت.

 

ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت كه قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تكه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نكرده بودند برای همین  گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده می‌شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت كه هیچ تكه‌ای آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند كه چطور او ادعا می‌كند كه زیباترین قلب را دارد؟

 

مرد جوان به پیر مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخی می‌كنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه كن؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است .

 

پیر مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌كنم. هر زخمی نشانگر انسانی است كه من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشی از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشیده‌ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است كه به جای آن تكه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اما چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برایم عزیزند؛ چرا كه یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها  بخشی از قلبم را به كسانی بخشیده‌ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآور هستند اما یاد‌آور عشقی هستند كه داشته‌ام. امیدوارم كه آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا می‌بینی كه زیبایی واقعی چیست؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی كه اشك از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم كرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت .

 

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود زیرا كه عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ كرده بود...

 


این مطلب از نوشته های دوست عزیزم فرزاد (مرتضی قسیم اکبری ) می باشد که واقعا باید بگویم عالی است .امیدوارم ایشان در زندگی همواره موفق و پیروز باشند
+ نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384 و ساعت 20:48 |


Powered By
BLOGFA.COM